<آری، در اعماق این سینهی خسته که سالهاست طعمِ بیمهریِ روزگار و نیشِ ناامیدی را چشیده، تنها یک رایحهی اثیری و ناب، چون مرهمی از بهشت بر زخمهای کهنهام جاری میشود؛ آن نفَسِ گرم و مطبوعِ دخترم که با هر بار نزدیک شدن، تمام غبارِ اندوه و سنگینیِ گذشته را از روحم میزداید و مرا به یاد میآورد که هنوز دلیلی برای ایستادن و جنگیدن هست؛ عطری که نه تنها شفا میدهد، بلکه حقیقتِ زیبایی و معنای واقعی عشق بیقید و شرط را در هر لحظه برایم به تصویر میکشد،نوری که حتی در کورترین شبهای زندگیام نیز خاموش نخواهد شد.>
برچسب:
نویسنده: سجاد جلالی