گاهی زندگی با بیرحمی عجیبی تو را مینشاند روبهروی رؤیاهایی که روزی با تمام جانت ساخته بودی؛ رؤیاهایی که با امید قد میکشیدند، با عشق جان میگرفتند، و تو باور داشتی که قرار است همیشه همراهت بمانند؛ اما یک روز میبینی همان چیزهایی که روزی نعمت و آرامش بود، همان دلبستگیهایی که با ترس و لرز از دستشان نگه میداشتی، آرامآرام از میان دستهایت لیز میخورند و میروند، بیآنکه گناهی کرده باشی، بیآنکه پاسخی داشته باشی، و تو میمانی و سکوتی که شبیه پوچیِ یک خانهی خالیست؛ جایی که هنوز صدای خندهها، نفسها، و خاطرهی عشق، مثل سایهای که نمیرود، بالای سرت پرسه میزند و هر بار یادآوری میکند که بعضی چیزها را خدا میدهد تا زندگی کنی و همانها را میگیرد تا بفهمی چقدر عمیق دوست داشتهای.
برچسب:
نویسنده: سجاد جلالی